ای وطن خاکت به چشمم توتیاست
گرچه فرش خانه ام از بوریاست
ای وطن بی تو به غربت زیستم
کس زاحوالم نه پرسیدکیستم
تا به ملک غیر سرگردان شدم
زیربار منت دونان شدم
تعنه گفتندم: مهاجر دور شو
بی وطن ناچار هستی کور شو
قدر میهن را کجا دانسته ئی
آمدی در جمع ما پیوسته ئی
اشک حسرت تا زچشم زیر شد
مدعی باردگر چون شیر شد
گر به ملک من نباشد جنگ ها
کی توانم زیست با این رنگ ها
نی کرای خانه دارم نی به برق
نی کسی دارم به غرب و نی به شرق
یک مهاجر آدم بیچاره ام
در پی یک لقمه نان آواره ام
التجا دارم که بر گردم وطن
ورنه می میرم در اینجا بی کفن
این بگفتم زار در گریان شدم
ای وطن بی تو چی سان بریان شدم
بعد از این خواهم سعادت های تو
گل بریزم هر کجا در پای تو
میکنم جان را فدایت ای وطن
تا که گردم صاحب یک قد کفن
خاک گورم با پدر یک جا شود
از حدیثم ناله ها بر پا شود
بعد از آن مردن برایم راحت است
(تنها) خونم به میهن زینت است