ÿ♥ÿ
|
چه کسی عشق را نجات می دهد ؟ |
در گوشه ای از اين دنيا جزيره ای وجود داشت که در اين جزيره تمام احساسات ( غم ، شادی ، غرور ، ثروت ، کينه و …) در کنار هم زندگی می کردنند . يه روز احساس بد شانسی مياد تو ميدون جزيره و می گه :
من احساس می کنم تا چند وقت ديگه اين جزيره زير آب ميره ، من وظيفه خودم می دونستم که بيام بهتون اين احساسم رو بگم .
همه احساسات بعد از شنيدن اين خبر ميرن سراغ جمع کردن اسباب و وسايلشون . هر کی برای خودش يه قايق می سازه . ولی عشق خيلی راحت داشت زندگی می کرد و اصلاً به اينکه ديگران دارن چيکار می کنند توجهی نداشت .
آخه عشق ، عاشق جزيره بود و اصلاً نمی تونست باور کنه که داره معشوقش رو از دست می ده .
بالاخره اون حسی که بدشانسی داشت ، به حقيقت پيوست .
روزی رسيد که جزيره داشت زير آب فرو می رفت .همه ی احساس ها سوار قايقهايی که ساخته بودند شدند ولی عشق قايقی نساخته بود و با تنها رفيقش (اميد) به بلندترين نقطه جزيره رفتن . جزيره هر لحظه بيشتر و بيشتر در آب فرو می رفت .
اميد به عشق می گفت : نگران نباش همه چيز درست می شه .
ديگر تمام جزيره زير آب رفته بود و عشق و اميد بر تکه سنگهايی که داشتند به زير آب فرو می رفتند ، ايستاده بودند . وقتی آب به زانوی عشق رسيد حس اميد بيهوش شد . عشق تلاش کرد تا اميد را به هوش بياورد اما نتوانست و اميد را به کول گرفت . حالا عشق بايد هم مواظب خودش بود و هم مواظب اميد .
عشق ناگهان ديد که قايق حس شادی از چند متری اش در حال عبور است . برای کمک خواستن از حس شادی ، بلند داد زد : شادی…… شادی… .
ولی شادی در پی بازيگوشی و سرگرمی هايش بود بخاطر همين اصلاً صدای عشق را نشنيد و رفت .
قايق غم از نزديکی عشق در حال عبور بود که عشق به غم گفت : حس غم ، ما قايق نداريم . ما رو با خودت می بری .
غم گفت : من چون تنها هستم زنده ام ، اگه با کسی باشم از بين می رم . غم هم رفت .
چشم عشق به قايق ثروت افتاد . منتظر شد تا ثروت نزديکتر شود . وقتی قايق ثروت نزديک عشق رسيد ، عشق به ثروت گفت : ثروت ، ما قايق نداريم . ما رو سوار قايقت می کنی ؟
ثروت گفت : درسته که ما قبلاً با هم دوست بوديم ولی من اينهمه سال زحمت کشيدم تا الماس و جواهر جمع كنم ، الان هم تو قايقم پر از الماس و جواهره . من نمی تونم قسمتی از داراييم رو تو آب بريزم و تو و اون دوستت رو سوار کنم .
عشق قايق غرور را ديد . عشق که با غرور رابطه خوبی نداره ديگه مجبور می شه که به غرور هم رو بندازه . وقتی قايق غرور نزديک می شه عشق به غرور می گه : غرور، ما قايق نداريم . ما رو با خودت می بری ؟
غرور يه نگاه به عشق می کنه و می گه : تو لباسات کثيفه . تازه سطح خانوادگی من با تو خيلی فرق می کنه . من نمی تونم شما رو با خودم ببرم .
غروب شده بود . ديگه همه رفته بودن و آب داشت کم کم از نوک بينی عشق بالاتر می رفت . هنوز قلب حس اميد می تپيد و عشق هم با ضربان قلب حس اميد آرامش می گرفت . ديگه جزيره به قدری زير آب رفت که تنها راه زنده موندن برای عشق و اميد شنا کردن بود . عشق که بايد اميد را هم با خودش يدک می کشيد ديگر توانی در بدنش نمونده بود . عشق ناگهان متوجه می شود که ديگر ضربان قلب اميد نمی زند . بله اميد مرده بود . عشق که بعد از کلی شنا کردن ديد که زحماتش برای نجات دوستش بی نتيجه بوده ، خستگی بدنش دو چندان شد و در دريا از هوش رفت و به زير آب فرو رفت .
وقتی که عشق بهوش آمد ديد که بر روی ساحل افتاده و دوستش اميد هم کنارش هست . بلند شد و ديد که پيرمردی سوار بر قايق در حال دور شدن از ساحل بود . در واقع آن پيرمرد بود که آنها را به ساحل آورده بود .
عشق فرياد زد : تو کی هستی که ما رو نجات دادی ؟
پيرمرد گفت : من زمان هستم ،
فقط زمان می تونه به داد عشق برسه .
نبايد احساسم می گفتم ، من خيلی بيش از حد احساسی برخورد كردم ، ديگه نمی خوام اينطور باشم چون من اصلا اينطوری نبودم ، ولی شدم . حالا می خوام خودم باشم . اون چيزی كه هستم .